آنسوی این هیاهو ،کلبه ایست از جنس دل،دیوار هایش از مهر ،سقف آن پر ز امید
داخلش گرم ز گرمای وجود،و در آن نزدیکی ،بلبلی شاد به باغ میخواند
باغ سرمست حضور شاخسارانش را در باد میرقصاند
تب و تاب شاپرکهای رنگارنگ دیدنیست ،در میان گلهای اطلسی بوییدنیست
کودک خیال من ،در میان زلال آبیش وضو میسازد
و در بر آن یاس سپید رو بسوی آسمان ،سجاده قلبش را میگشاید
قامت عشق میبندد،خالصانه نجوای درونش را بر سجاده اش میپاشد
سجده بر مهتاب میزند،خانه ام گر چه گلی است و سقفش نارون
گر چه اینها خیالات من است ،اماحضورت را میزبانم
سفره ام از گل نرگس،باده ام پر ز می است
در ایوان کلبه ام لختی بمان،تا ماندگی هایت را بر باد بسپارم